تبليغاتX
...عادت می کنیم





















...عادت می کنیم

من اصن لباس خوشگل پیدا نمیکنممغازه ها هم همش میگن از شنبه جنس جدید میاد و یه ذره امیدم به

 همین حرفاشونه که بتونم لااقل یه چیز معمولی پیدا کنم....حالا تو این هاگیر واگیر آقاهه وقتی میرم یه چیزی

 تنهایی میخرم غرغر میکنه که اصن سلیقه ی من واست مهم نیست!! آخه از وقتی با همیم خودش تنهایی

 هیچی نمیخره..بلوز و شلوار و کفششو من باید براش انتخاب کنم...میگه من نمیتونم انتخاب کنم تو سلیقه

ت خوبه تو برام انتخاب کن!!! بعد از اون ور میگه تو سلیقه منو قبول نداری که من نظر بدم و برات انتخاب کنم

ینی من چی بش بگم الان؟!!

مطمئنم الانم مثه قبل هر چی ازش بپرسم میگه خودت میدونی و همه چی بهت میاد!!و آخرش هم میگه خودت انتخاب کن

چ میدونم

دلم میخواد موهامو باز یکم تیره تر کنم!!!الان قهوه ایه روشن شده ...بس که شستمش رنگ تیره ش رفته

هم یه ذره کوتاه کنم..مثلا تا زیر شونه

اما تا یکم نوکش کوتاه میشه همش موهای رو زمینو نیگا میکنم که یه وقت خیلی کوتاه نشده باشه

بعدش پاییناشو با بابلیش فر درشت کنم

چقدم که من این کارا رو میکنم واقعا و اصنم تنبل نیستم که بشینم یکی برام درس کنه

باید برم یه دل سیر هم لوازم آرایش بخرم و کلی گیج بشم واسه انتخاب ریمل و رنگ رژ لب و رژ گونه

این روزا خوبه

مثه  روزای همه ی اسفندها...

پ.ن://میدونم خیلی داغون نوشتم

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت21:31توسط من ! | |

سال ۸۷ بود...فروردین ۸۷...حالم اون روزا اصن روبراه نبود....شدیدا کم آورده بودم!

اون وقتا روز و شبام با یاد خاطرات های خوب و بد میگذشت....

تو اون روزا یکی رو پیدا کردم که با حرفاش . با دلداری هاش . با منطقش . با نصیحتاش منو از این رو ب اون رو کرد...

باهاش لج کردم...غرغر کردم...اذیتش کردم...ولی تنهام نذاشت

کمکم کرد که بتونم...که کم نیارم...که فراموش کنم همه ی اون اتفاقای بدی که سرم اومده بود رو

بودنش این سالا کنارم واسه م یه دلگرمیه بزرگه...میتونم راحت باهاش حرف بزنم و درد دل کنم...

کسیه که تموم این سالا آرزو میکردم داشته باشمش!!

برادرمه

معین عزیزم حالا قراره یه مدت سربازی بره و ازم دور باشه...

"عزیز دلم...دلم برات ی ذره ی خیلی خیلی خیلی کوچولو میشههههههههههه

امیدوارم هر جا که میری و هر جا که هستی سالم باشی و سربلند

برات بهترینا رو آرزو دارم و امیدوارم فردا آزمون ارشدت عالی بشه و بهترین رتبه رو بیاری....

نبودنت برام درده....

میدونی که ب شدت منتظرتم عزیزم

زود تر برگرد...

دوست دارم داداشی مهربون و دوست داشتنی و خردادیه من "

پ.ن خاص://      (  )

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت23:1توسط من ! | |

دوستای خوبم اگه پسورد رو فراموش کردین و خواستین بگین
ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت1:6توسط من ! | |

جدول سودوکوی سامورایی رو میذارم جلوم و شروع میکنم به حل کردنش...چندتا خونه رو که پر میکنم کلافه میشم...جدولش سخته یا حواسم سر جاش نیست...!!نمیدونم!

دیگه مثه اونوقتا نمیتونم تا تهش برم  یا اگه رم خیلی سخته حداقل یکی از اون مربع هاشو پر کنم...

عصبانی میشم و جدولو میندازم کنار...

اما فردا باز تا چشمم به یه جدول خالی و دست نخوردش میوفته باز میرم سراغش و باز همون کارا

من همونیم که مدتها میرفت مجله جدول سودوکو میخریدو تا همه جدولاشو حل نمیکرد ول نمیکرد...

اعصابم خورد میشه وقتی میبینم روزای عمرم که بایدخیلی مفید تر بگذره اینجا داره تو بیکاری و حل کردن جدول میگذره...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت11:41توسط من ! | |

معجزه شد......!!!! واسه همون درسی که هر روز میرفتم و نیگاش میکردم ...

یکی از سوالای تستی حذف شد و نمره ها دستکاری شد و قبول شدم

وای خدایا باورم نمیشه ه ه ه ه  مرسی خدااااا

یک غم بزرگی واسه نمره ی این درس رو دلم بود که .... هووووووه

این ترم برخلاف ترمای گذشته که امکان نداشت از هر تعداد درس و واحدی که ور میدارم حداقل یکیشو نیوفتم هیچی رو نیفتادم که هیچ معدلمم تقریبا بالا شده

من آدمیم که اگه ببینم دو ترم مثلا هی میفتم درسامو کلا بیخیال درس میشم و میگم خب  به جهنم...چیکارش کنم میفتم دیگه!!  ولی از این طرف وقتی میبینم این جوری میشه و همه رو قبول میشم و معدلمم اوکیه دیگه عزمم رو جزم میکنم تا ترمای بعد هم همین باشه و دیگه تا آخر همینجوری باشه...وای به حال روزی که باز یکی از درسامو بیفتم یعنی...

خلاصه کلی خوش به حالم شد و کلی ذوق کردم و الان مشخصه که در پوست خودم نمیگنجم؟

پ.ن:// با کمال تچکر از آقاهه که اگه کمکها و امداد های غیبیش نبود چه میانترم و چه ترم باز مشروطی رو شاخم بود

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت12:17توسط من ! | |

 

چن وقته  با هم کلاس ط+را/ ح+ی و*ب میریم  و یه چیزایی تقریبا دارم ازش سر در میارم

فعلا هر دو مون ازش خسته شدیم و گذاشتیمش کنار تا وقتی دوباره کلاسمون تشکیل بشه

قبلا هر روز 4-5 ساعت میشستیم دوتایی با هم طراحی میکردیم اما انگار زده شدیم..ولی خب این کلاسو دوسش دارم مثه بقیه برنامه نویسیا نیست...جالبه:)

خیلی دلم میخواد یه روز بیام به سر و گوش این قالب وبم یه دستی بکشم....خوشگلش کنم و این حرفا :دی

اینقد که نبودم پسورد همه چی یادم رفته...وب گذر،پرشین گیگ،وب استیت و ...

باید برم بگردم و اون دفترچه کوچیکه که همه ی رمزامو توش مینوشتم و الان مطمئنم گمش کردم رو پیدا کنم و دوباره شروع کنم به نوشتن....خیلی حس خوبی دارم بعد از مدتها...

امروز تو دفتر کلی از وبهایی که دوسشون داشتمو خوندم و کلی هیجان داشتم واسه نوشته ها و تغییرات....

پ.ن://هنوزم مثه اون موقع ها دلم میخواد بعد از امتحانا کلی کتاب بخونم،کلی فیلم ببینم و کلاس بدن سازی برم...اما آخرشم هیچی به هیچی میشه و هنوزم این دفتر و سر کار رفتن صب و عصر وقته هیچی نمیذاره برام :(

پ.ن2://چرا برام اون کد تائید واسه کامنت گذاشتن واسه بچه های بلاگفا نمیاد؟کسی میدونه چیکار باید بکنم؟:/


+نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت22:52توسط من ! | |